نشخوارگاه ذهنم :)

می نویسم که نوشته باشم :)

نشخوارگاه ذهنم :)

می نویسم که نوشته باشم :)

  • ۰
  • ۰

یه بچه ای بهم زنگ زد، می خواست در مورد رشته ها مشورت بگیره، برای رتبه کنکورش یه عالمه ذوق و شوق داشت :) 

خاطرات خودم زنده شد، اینکه چرا همیشه ناراحت بودم، همیشه افسرده بودم، چقدر تلاش کردم، چقدر به سختی تلاش کردم. از نظر روحی مثل آدم تیر خورده ای بودم که سینه خیز ادامه می‌داد. 

بستنی خوردم تا خاطرات ۵ سال دوره کارشناسیم رو بشوره ببره. ۵ سال از عنفوان جوانی با افسردگی گذشت در صورتی که میتونست خیلی قشنگتر باشه. 

خلاصه یادآوریش برام خیلی ناراحت کننده بود.

شاید وضعیت الانم هم دو سال دیگه اینجوری به نظرم بیاد، نمی دونم.

پ.ن: جالبیش این بود رشته براش ذره ای اهمیت نداشت، دو تا رشته ی بی ربط رو می پرسید که احتمالا شریف قبول بشه، هنگ کردم

مقایسه ی دو رشته دور از هم کار سختیه، زود تموم کردم که قطع کنم.

  • la_adri 100
  • ۰
  • ۰

 دوباره مورد هجوم حس بی کفایتی و به درد نخوری و ابله بودن قرار گرفتم.

و اطرافیانم هم توی این وضعیت اسفناکم شریک هستند.

برای آدمی مثل من که یه قدم میخواد برداره فکر میکنه نکنه اشتباه باشه، میره نظر آدمای توی این کار رو میپرسه، اینکه کارش گیر یکی باشه که توجهی نمیکنه خیلی دردناکه.

باز برگشتم به اون نقطه که چقدر چیزایی که برای من مهمه همیشه یه گوشه اش گیر میکنه دست یکی که اصلا براش مهم نیست.

میخوام از شدت گریه کردن بمیرم، فعلا همین.

  • la_adri 100
  • ۰
  • ۰

مغزم دیگه به ددلاین هایی که خودم تعیین میکنم جواب نمیده و فقط بی توجهی میکنه.

منم با این سن و سال برای اینکه حال خودم رو بگیرم رفتم به استادم گفتم بهم ددلاین بگو، ددلاین بگو، ددلاین بگو.

حالا دهنم داره صاف میشه :)

کارم رو ننوشتم هنوز، وقتی روی کاغذ مطالب رو بولت وار مینویسم همه چی اوکی هست، ولی وقتی میخوام توی فایل اصلی مرتبط کنم احساس میکنم زبان فارسی بلد نیستم.

مشکلم اینه انقدر تو خودم بودم همیشه، واقعا شرح و بسط مسائل رو به راحتی نمی تونم با کلمات و جمله بندی مناسب از ذهنم بکشم بیرون.

آقا دارم له میشم. خسته شدم، خیلی خسته.

عه املای درست در واقع ضرب الاجل هستش :))))

  • la_adri 100
  • ۰
  • ۰

مثل اینکه واقعی قهره، پیام دادم که باهاش تلفنی حرف بزنم، جوابی نگرفتم. :)

ایشالا که سالم و سلامت بوده باشه و پیام ما هم به یه وَرش باشه.

خسته شدم. دارم به حرف استادم گوش میدم. باید کارم رو ۶ صفحه خلاصه به فرم مقاله بنویسم البته نه با نیت مقاله، برای اینکه نظرش رو بگه و پایان نامه رو بر اون اساس جمع کنم و تموم شه فقط. تا الان فقط یه صفحه نوشتم. دچار وسواس شدید و ترس از قضاوتش ازم بر اساس چیزی که مینویسم شدم.

میترسم خوابام تعبیر بشن :) 

وقتم کمه، استرس زیاد، سفر خانواده کنسل شده و انتظارشون از من برای اینکه همه چی رو دو روزه تموم کنم تا با هم بریم سفر، باعث شده احساس کنم بار روی دوشم خیلی سنگینه. نرفتنشون بار روی دوشم شده. حس خوبی ندارم. باهاشون بحثم شد و دوست ندارم حداقل تا ۳ هفته آینده بحث سفر رو پیش بکشن چه برسه دو روز دیگه.

واقعا کار دارم خب، مرض ندارم بشینم گوشه ی زیرزمین که ...

نمیدونم چرا انقدر توی فهمیدنش دارن مقاومت میکنن.

واقعا وقتی به این موارد میرسم شدیدا دلم اپلای و کنده شدن از خونواده میخواد. دلم برای دوران خوابگاهیم تنگ شد. حداقل میموندم اونجا کسی هم باهام کاری نداشت.

  • la_adri 100
  • ۰
  • ۰

اومدم از نشخوار فکری امروزم بنویسم. هر بار انگار به سطح جدیدی از نشخوار فکری میرسم و وقتی کارم زیاد باشه بیشتر هم میشه، فکر کنم یه جور راه فرار از کاره. ولی خب واقعا رفت رو مخم و هی بهش فکر میکنم.

من برای پروژه ام با یکی از دانشجوهای دکترا مشورت میکنم. از اونجایی که ددلاین نزدیکه باید میرفتم با استادم حرف میزدم. آخر جلسه ی گروه به استادم گفتم که میخوام اگه وقت داره برم پیشش در مورد پروژه ام باهاش حرف بزنم. حالا با این کاری ندارم که هر بار خواستم باهاش حرف بزنم حوصله ام رو  نداشته.

اما احساس میکنم اون دانشجو دکترا ناراحت شد از دستم. به نظرم باید قبلش به اون هم میگفتم و یه نظری می‌پرسیدم ازش. البته هفته پیش بهش زنگ زدم. 

نمیدونم چرا، همه اش فکر میکنه من خوره ی مقاله دادنم و میخوام مثلا تنها مقاله بدم برای همین باهاش زیاد حرف نمیزنم. در صورتی که واکنش های خودش باعث میشه کمتر ازش سوال بپرسم و باهاش حرف بزنم. 

میدونم خودمم آدم نچسبی ام و توی ابراز احساسات واقعیم مشکل دارم. 

میخوام فردا بهش زنگ بزنم و بهش بگم که احساس کردم ناراحت شده. و بگم که همون چیزایی رو که هفته پیش بهش گفتم رو رفتم به استاد بگم. 

میدونم شاید خیلی مسخره و بچگانه باشه ولی حداقل باعث میشه از لوپ فکر کردن به این مسئله خارج بشم برم دنبال کارم و یه تلاشی هم برای ابراز کردن حس و حال واقعیم بکنم.

 

  • la_adri 100
  • ۰
  • ۰

به خاطر پروژه تحت فشار های خاصی هستم و ددلاین بسیار نزدیکه.

خودم رو از صبح تا شب توی زیرزمین خونه زندانی میکنم، بدون مزاحمت بقیه و وز وز تلویزیون که مامانم عادت کرده روشن میکنه که یه صدایی توی خونه تولید بشه. میرم پایین و به لپ تاپ خیره میشم. یه خط کد اضافه میکنم و کل روز باگ های عجیب و غریبش رو پیدا میکنم. از بالا بهش نگاه میکنم و میگم فقط همین، چه مسخره!

خسته ام کرده.

خوابای خوبی نمیبینم، جدیدا توی بیشتر خوابام دارم میرم که خودم رو بکشم.

توی بیشترشون استاد راهنمام بهم میگه که من چقدر آدم احمقی ام و در واقع هیچ کاری انجام ندادم.

خونواده میخوان برن مسافرت و گیر سه پیچ میدن به من که باید برم. بعضی وقتا واقعا دلم میخواد بمیرم. البته ته دلم الان عذاب وجدان گرفت به سبک اعضای خونواده که وای چقدر قدرنشناسی میخوان ببرنت مسافرت دیگه.

ولی من دارم له میشم ...

  • la_adri 100
  • ۱
  • ۰

...

خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود

گر تو بیداد کنی، شرط مروّت نبود

  • la_adri 100
  • ۱
  • ۰

خب بازم فصل رفتنه. واقعا اپلای کردن و مهاجرت بقیه خیلی زیاد من رو ناراحت میکنه. نمی تونم ادامه بدم. با هر کی که سلام و علیکی داشتم داره میره. نمیدونم قبلا اینو نوشتم یا نه ولی حس مسابقه ی دویی رو دارم که با کلی ذوق و شوق داری حاضر میشی مسابقه بدی، یهو میبینی همه دونده های دیگه دارن جمع میکنن برن. تو تنها دونده ی این زمین پر از خار و خسی، چه کند بری چه سریع، فرقی نمیکنه، قراره فقط خودت به خط پایان برسی.

من هیچ چیز قشنگی توی زندگیم به جز درس و ... نداشتم و ندارم. یعنی اگه داشته باشم هم برام قشنگ نیستن. من میدونم قاطی کردم. احساس میکنم لازم دارم یکی بهم بگه که بهتره خودت رو از باتلاق بکشی بیرون.

مثل بچه های کوچیکی شدم که خودش نمیتونه دل بکنه و توقع داره بقیه هم نرن. 

وقتی احساس بی کفایتی هم به این وضعیت اضافه بشه، همه چیز نور علی نور میشه. 

احساس میکنم اگه بمونم قرارداد بدبختی خودم رو امضا میکنم. از یه طرفی طاقت رفتن رو هم ندارم.

من دوباره خسته شدم. دو روزه لپ تاپ روشن میکنم و پروژه ام اونجا خاک میخوره.

اگه تا آخر مرداد تحویل ندم، این چند سال هم کلا خراب میشه. همه چیز عالیه.

واقعا چقدر بده که آدم توی دوره جوونیش گرفتار این چیزا بشه. من الان باید گرفتار عشق و عاشقی میشدم نه این چیزا.

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که از این غم چه ناخوشم بی تو

این چیزا رو میخوندم و جیگرم آتیش میگرفت مثلا.

  • la_adri 100
  • ۰
  • ۰

....

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

 

یه مقداری مسائل تاریخی و ... رو شخم زدم و حالت تهوع روحی شدید بهم دست داد. خیلی خیلی شدید.

ناامید و غمگین و خسته بودم و الان بیشتر شدم. 

 

  • la_adri 100
  • ۲
  • ۰

نمیدونم چطور میشه که یهو دیدم به همه چیز توی زندگی تیره و تار میشه. حالت تهوع روحی میگیرم و بعدش کم کم غنای درونیم شروع میکنه به اینکه خودی نشون بده :)

همه چیز برام بیش از اندازه اهمیت داره و همیشه مثل یک موقعیت اضطراری باهاش مواجه میشم. بعد، از اینکه چرا برای بقیه بی اهمیته ناراحت میشم و در نهایت برای خودم هم اهمیتش رو از دست میده. اما این پروسه انقدر کنده که از شروع تا اخرِ اون موضوع، من لحظه ی آخر به اون نتیجه بی اهمیتیش میرسم. بیشترش مربوط به مسائل درسی و تخصصی و پروژه و ... میشه. من آدم تک بعدی ای هستم. توی زندگیم راه برای کارای دیگه وجود نداشته. تنها راهی که پیدا کردم برای اینکه خودم رو نجات بدم و به یه جایی برسونم همین بوده. 

البته هیچ تصوری از آدم های غیر تک بعدی ندارم. بالاخره آدم وقتش رو باید صرف یه چیزی بکنه. 

الان دوباره جوگیر شدم. پر از انگیزه و حس مثبت شدم. کل دنیا به یه ورمه :) و دلم میخواد بدون توجه به بقیه و حتی نتیجه ی کارم فقط ادامه بدم. به نظرم اگه نتیجه هم نده حداقل توی راهش به یه چیزایی میرسم.

احساس میکنم که راه زیادی رو اومدم تا اینجا حتی اگه در مقایسه با بقیه نتیجه چشم گیری نداشته باشم. 

جدیدا احساس میکنم کم حرف میزنم و کم حرف زدنم باعث میشه که کلمه مناسب رو نتونم پیدا کنم. یه عالمه به خودم فشار آوردم تا کلمه ترجیح میدم رو پیدا کنم :/

  • la_adri 100