خب این روزا واقعا عجیب و غریب بود، فکر میکنم خواب دیدم و دیگه دوست ندارم تکرار بشه. انقدر که ترقهبازیها از غروب آفتاب شروع میشد و نصف شبی خیلی بیشتر میشد، دیگه شبها بهم استرس میده. بعد از غروب آفتاب، تپش قلبم شروع میشه. دیگه خواب شبم صفر شده و بعد از روشن شدن هوا میخوابم. خود این وضعیت باعث میشه تپش قلبم بیشتر بشه، قفسه سینهام تیر بکشه و همهاش حس کنم الانه که سکته کنم و بمیرم.
چند شب پیش وضعیت خیلی بدی داشتم. نصف شبی با صدای جنگنده و لرزش خونه پریدم بعدش هم فقط صدای انفجار میومد و این هی تکرار میشد. عضلات قفسه سینهام گرفته بود و تحمل وضعیت خیلی سخت بود.
کاش دیگه هیچوقت تکرار نشه.
این وسط معده درد عصبیام انگار وحشتناکتر از قبل برگشته. دیگه دوست ندارم یه لحظه هم از خونه برم بیرون. به نظرم اینجا موندنمون اشتباه خیلی بزرگی بود، درسته که اتفاقی نیفتاد ولی انگار از سر و صدا روح و روانم خرابتر شده و استرس خیلی خیلی زیادی توی جونم افتاده. منم که کلا به استرس اعتیاد دارم، حالا استرس جنگی هم بهش اضافه شد. توجیه پدر و مادرم برای خونه موندن این بود که اگه بریم شهرمون هم، بازم اجلمون همراهمون میاد و خود مسیر هم خطرناکه :/ و موندن خیلی بهتر از رفتنه.
حیف زحمتام برای داشتن یه زندگی نرمال، کاش یه عیاش و لاابالی بودم.
کاش حداقل عاشق بودم :)
اینجوری مثلا:
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان
وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم
پ.ن: ساعت ۲:۲۰ بامداد ۴/۴/۴
- ۰۴/۰۴/۰۵