نشخوارگاه ذهنم :)

می نویسم که نوشته باشم :)

نشخوارگاه ذهنم :)

می نویسم که نوشته باشم :)

  • ۰
  • ۰

باید زودتر دفاع میکردم، کِش دادن این قضیه مشکل رو حل نمیکنه و فقط توقع بیشتر ایجاد میکنه، توقع از خودم برای فیل هوا کردن.

انگار که درس خوندن شده تنها چیزی که من از شر این زندگی بهش پناه بردم، از این مقطع به اون مقطع، از این دوره به اون دوره. متاسفانه دستاورد خاصی هم نداشتم. 

ولی دیگه دارم از خودم خسته میشم، احساس میکنم آنچنان که باید نبودم. احساس ناتوانی و نابسندگی خاصی دارم. هر کی رو هم می‌شناختیم یا رفت یا داره میره.

واقعا فضای دانشگاه تبدیل به فضای تیره ای شده، پر از افسردگی، پر از تنهایی، پر از رفتن ...

روزگاری عاشق دانشگاه تهران بودم، الان میخوام هر چه سریعتر با چشمانی گریان و لبی خندان ترکش کنم.

چند روز پیش در دنیای تو ساعت چند است رو دوباره دیدم، هم حس خوبی داشتم هم بد، فیلم قشنگی بود ولی یاد بچه هایی افتادم که با هم دیدیم و اونا هم رفتن اونور دنیا و من موندم اینور دنیا. [ شاید حسودم نمیدونم؟! :) ]

مطمئنا رفتن بقیه شاید تاثیر مستقیمی رو زندگیم نداشته باشه، اما حس تنهایی عجیبی بهم میده، حس تنهایی میان سیل غم ها ..‌.

در حس تنهایی مهاجرت همه شریکم ...

غریبی در وطنم :) 

 

 

  • la_adri 100
  • ۱
  • ۰

درخت چنار

دیروز که داشتم میرفتم دانشگاه، از پنجره اتوبوس درختا رو میدیدم که داشتن هرسشون میکردن، بیشتریاشون رو لاغر و کوچولو کرده بودن، شاخه هاشون روی زمین پخش و پلا بود و هنوز برگای سبزشون رو داشتن، دلم برای اون شاخه ها سوخت :)

درختای چنار توی پاییز و زمستون وقتی نم بارون بهشون میزنه چقدر قشنگن ...

همچین قرمز و نارنجی پر رنگی میشن که نگو ... هرس کردن چنارها رو ندیدم ولی، نمی دونم اونا رو هم هرس میکنن یا نه.

بعضی وقتا به نظرم یه زندگی ساده که از کارای روزمره آدم لذت ببره، بسه. حتی اگه درآمد خوبی نداشته باشه، قیافه خوبی نداشته باشه، شان و منزلت خوبی نداشته باشه، همین که از همه چی دل بکنه و لذت چیزای کوچیک رو ببره، بسه.

بعضی وقتا اما همه چی رو با هم می خوام، می خوام برم پی کار خودم، می خوام از چیزای ساده ای که لذتش رو میبرم دل بکنم و برم، نمی خوام معمولی بشم، نمی خوام پیش بقیه کم بیارم، می خوام از صد درصد توانم استفاده کنم، جون بکنم، هرس بشم.

معمولی بودن یعنی چی؟! :/

مگه چیز معمولی داریم؟! چرا توی ذهنم رفتن مساوی با معمولی نشدن شده؟!

آه که چقدر بد فکر میکنم. کاش درست بشم.

پ.ن: این روزا خودمم نمی دونم دارم چیکار میکنم، همه کارام نا تموم مونده و روی هم جمع شده.

  • la_adri 100
  • ۰
  • ۰

غول ارائه

دوباره از استرس احساس میکنم تک تک سلول های بدنم گِز گِز میکنن :)

خواستم به کدهایی که نوشتم تا الان تا ارائه یه چیزای دیگه اضافه کنم، نتونستم درستش کنم و موند، از یه طرف هم اسلاید هم هنوز درست نکردم :/

امشب شبِ شب‌زنده داریه ...

با یه استرس غولی گنده که کنارمه :)

اینجوری میشه که می خوای ابروش رو درست کنی،  چشمش رو درمیاری

واقعا ۴۰ صفحه اسلاید برای جمع آوری مطالب مطالعه شده در ۳ ماه رو آیا میشه توی ۳ ساعت درست کرد؟

بعد با این استرس اینجا ول می چرخم :|

  • la_adri 100
  • ۰
  • ۰

نوشته های قبلیم رو که خوندم حالت تهوع روحی بهم دست داد. همه رو تبدیل به پیش نویس کردم.

در نومیدی خاصی به سر میبرم.

دلم می خواد اپلای کنم ولی دلم اونم نمی خواد.

بلاتکلیف اعظمی هستم که الان مچاله شدن و زانوی غم بغل گرفتن رو دوست دارم.

فکر کنم بای دیفالت آدما روی ورژن غصه خوری و ناراحتی هستن، باید زحمت سوئیچ کردن رو مدهای دیگه رو خودشون بکشن که البته دیگه حالش رو ندارم.

  • la_adri 100