چیزی رو که من از دوره کرونا تجربه کردم و یهو پیک اون رو از ۲۳ خرداد امسال، موقع شروع جنگ، گذروندم؛ انگار حالا فراگیر شده و از همه میشنوم. حقیقتش رو نوشتن سخته. من و خیلیهای دیگه مثل من، راحت خودمون رو توی زندگیم بالا نکشیدیم، راحت نبود سعی کردن برای اینکه از باتلاق زندگی دربیایم.
من برای اینکه بتونم به میوهی درخت تلاشم برسم، اصلا زندگی نکردم. درست زمانی که حس کردم درختم میخواد شکوفه بده و کم کم بتونم خرج خودم رو دربیارم، کم کم مستقل بشم و نتایج زحماتم رو ببینم، یهو خونهنشینی شروع میشد. یهو فکر میکردم به مرگ نزدیک شدم. حس سکته کردن میکردم.
من از مردن میترسم. منِ زندگی نکرده، از مردن میترسم. ترس هم که برادر مرگه. انگار هر روز قراره بمیرم.
بعد این دوره پنیک عجیب و غریب، داشتم دوز داروها رو کم میکردم، کم کم یه جا برای کار پیدا کرده بودم که دوباره دارم برمیگردم سر همون خونه اول.
برادرم معتقده ما با این شدت از استرس و اضطراب باید توی انتخاب طبیعی خیلی وقت پیشا حذف میشدیم :)
نمیدونم آخر این وضعیت چی میشه! یا یهو شجاعتم فوران میکنه و از دل این ترس مسخره یه قهرمان میام بیرون یا اینکه توش خاکستر میشم.
شاعر میگه:
گفتم که همیترسم وز ترس همیمیرم
کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر
البته این مصرع دومش خیلی عشقولانهاس، من منظورم همون مصرع اول بود :)