به صورت صالح علاء گونهای باید بگم:
محبوب من!
کاش خزان زندگیام، رنگارنگتر از این بود، با رنگهای گرم، قرمز، نارنجی، اندکی زرد!
اما این روزها همه چیز خاکستریست!
باید برای سیاه نبودنش، شکر کنم...
به صورت صالح علاء گونهای باید بگم:
محبوب من!
کاش خزان زندگیام، رنگارنگتر از این بود، با رنگهای گرم، قرمز، نارنجی، اندکی زرد!
اما این روزها همه چیز خاکستریست!
باید برای سیاه نبودنش، شکر کنم...
متاسفانه مقدار زیادی از عمرم رو ناخواسته هدر دادم. از خرداد حملات پنیکم شدیدتر شد ولی فکر میکردم با قندداغ و اینا حل میشه و چیزی نیست تا اینکه دیگه آخرای مرداد، هر شب فکر میکردم دیگه دارم سکته میکنم و میمیرم و تا به بیمارستان برسم و حتی اونجا هم با زور حرف میزدم. دیگه بعد چندتا نوار قلب و اکو و چکاپ معلوم شد که همه چی برمیگرده به مشکلات روان تنی و اضطراب بیش از حد و مزمن. برای خودم متاسفم. برای وضعیتی که میتونست بهتر باشه.
حالا برای شکستن این چرخه لعنتی مجبورم دارو مصرف کنم و بیشتر از ۱۵ ساعت توی شبانه روز بخوابم. هر روز که میگذره، زندگی نشون میده که هنوز راه برای بدتر از این شدن هم وجود داره و خیلی از چیزایی که فکر میکنی و براش برنامه میریزی، حتی سادهترینهاش، میتونه خیلی راحت از دستت در بره. راستش دیگه کسی رو قضاوت نمیکنم.
متاسفانه دیگه برنامهای برای اپلای ندارم. به نظرم یه زندگی معمولی توی همین خراب شده هم دیگه برام کافیه.
زندگی من اینجوری شد، تا ببینم بعدا چی میشه.
پروپوزال و رساله از دستم در رفت، همیشه کرخت و خوابآلودم اما همینکه آریتمی و اون حس برقگرفتگی و مردن رو تجربه نمیکنم راضیام.
راستش گاهی انقدر خوابم میاد که دیگه فکر میکنم از مردن نمیترسم.
باید توی خونه هر هر بخندم که یعتی خوبم، مادرم هم میگه دیگه خوب شدی و چیزیت نیست.
کاش واقعا چیزیم نباشه. کاش دوباره به وضعیت عادی برگردم.
چقدر ناله کردم اینجا. متاسفم.
این روزا که نه، بیشتر از این روزا، شبیه sadness اون انیمیشن inside-out شدم؛ به هر چی دست بزنم و نزدیکش بشم آبی و ناراحتش میکنم. یه مدت باید فاصلهام رو با همه چیز حفظ کنم.
به معنای واقعی کلمه خونهنشین شدم، دانشگاه نمیرم و از استادم خواستم از ارائههای هفتگی هم حذف بشم. از خونه هم بدم میاد.
قلبم دنبال بهونه میگرده، با کوچکترین حرکت، حتی نشستن و به مانیتور نگاه کردن، ۱۰۰ رو رد کنه و اون وسط هم یکی دو تا نامرتب بزنه تا به معنای واقعی کلمه، حس برقگرفتگی داشته باشم.
میدونستم دوباره استرس و اضطرابم برام یه تحفه ی جدید میاره.
این وسط استادم همهاش به فکر پروژهی گرنتدارش هست که یه وقت از ددلاینش نگذره. بعد من از ترس جونم، نمیتونم بشینم و کارام رو بکنم. باز اگه یه چیز درست و حسابی بهم میرسید یه چیزی ...
برای یه کار بیفایده باید جون بِکَنَم.
کاش کارم به اینجاها نمیکشید.
خیلی عالیییی ...
خب، اومدم یه چیز نسبتا مسخرهای رو اینجا ثبت کنم یادگاری بمونه :)
خیلیا برای اولین حقوقشون نقشههای زیادی میکشن. دقیقا کاری که منم کردم و از خیلی وقت پیش همهاش بهش فکر میکردم که بعد این همه درس خوندن، اولین حقوقی که گرفتم رو چیکار کنم؟!
بذارید یه کم ریاکاری کنم، قرار گذاشتم هر چی گرفتم، نصف حقوق اولین ماهم رو صرف خیریه کنم.
اما فکر نمیکردم که اولین حقوقم یه همچین مبلغ مضحکی باشه :) که البته قابل پیشبینی بود که از پروژه گرنت دار، قرار نیست چیز خوبی به دانشجوها برسه؛ ولی خیلی خیلی ناراحت شدم. کاش هیچ وقت همچین واریزی انجام نمیشد!
خدا جون من سر قولم هستم، حتی همهاش رو میدم که البته از این مقدار شرمنده هم هستم، هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری بشه.
ولی این وسط، کی ضرر کرد؟ من یا تو؟! :)
واقعا حیف اون مدل وقت و انرژی گذاشتنم. بدیش اینه که این پروژه قراره نزدیک ۱۸ ماه طول بکشه! تا حالا هیچی اینجوری توی پاچهام نرفته بود!
متاسفانه این روزا استرسم کمتر نشده و دردای عجیب و غریب جسمی هم بهش اضافه شده. قبل از این وضعیت هم، وقتی یه جام درد میگرفت، میترسیدم و همین ترسم انقدر زیاد میشد که یه جای دیگهام هم درد میگرفت :)
خلاصه توی یه لوپ معیوب افتادم. میدونم، توضیحش یه مقدار مضحکه.
حساسیتم رفته بالا و تحمل سر و صدا ندارم. مشکلم اینه توی خونه هم هیشکی رعایت نمیکنه و کلیپهای مختلف رو با صدای بلند میبینن. دنبال گوشگیر مناسب و خوبم، با حذف ۱۰۰ درصدی صدای محیط. دوست ندارم هندزفری و هدست و اینا بذارم، چون حوصله اهنگ و اینا هم ندارم.
این وسط باید پروژه هم تحویل بدم و استادم روی مود اینه که خیلی عقب افتادیم.
نمیدونم این آقایون واقعا نترسیدن و نمیترسن یا ادای نترسها رو درمیارن؟! البته اگه ترسشون رو ابراز کنن من که پنیک میکنم. همون بهتر که اگه شجاع هم نیستن ادای شجاعها رو دربیارن.
همسایههامون زن و بچههاشون رو بردن شهرشون و خودشون تنها برگشتن. کاش صدای جیغ جیغ بچههای همسایه بود.
حس عشقولانه این روزا هم فکر کنم از ارادهی معطوف به حیاتی که شوپنهاور میگفت میاد!
ولی واقعا کاش عاشق میشدما، حیف روزایی که فقط نشستم درس خوندم!
بیا آخرش چی شد؟ هیچی!
خب این روزا واقعا عجیب و غریب بود، فکر میکنم خواب دیدم و دیگه دوست ندارم تکرار بشه. انقدر که ترقهبازیها از غروب آفتاب شروع میشد و نصف شبی خیلی بیشتر میشد، دیگه شبها بهم استرس میده. بعد از غروب آفتاب، تپش قلبم شروع میشه. دیگه خواب شبم صفر شده و بعد از روشن شدن هوا میخوابم. خود این وضعیت باعث میشه تپش قلبم بیشتر بشه، قفسه سینهام تیر بکشه و همهاش حس کنم الانه که سکته کنم و بمیرم.
چند شب پیش وضعیت خیلی بدی داشتم. نصف شبی با صدای جنگنده و لرزش خونه پریدم بعدش هم فقط صدای انفجار میومد و این هی تکرار میشد. عضلات قفسه سینهام گرفته بود و تحمل وضعیت خیلی سخت بود.
کاش دیگه هیچوقت تکرار نشه.
این وسط معده درد عصبیام انگار وحشتناکتر از قبل برگشته. دیگه دوست ندارم یه لحظه هم از خونه برم بیرون. به نظرم اینجا موندنمون اشتباه خیلی بزرگی بود، درسته که اتفاقی نیفتاد ولی انگار از سر و صدا روح و روانم خرابتر شده و استرس خیلی خیلی زیادی توی جونم افتاده. منم که کلا به استرس اعتیاد دارم، حالا استرس جنگی هم بهش اضافه شد. توجیه پدر و مادرم برای خونه موندن این بود که اگه بریم شهرمون هم، بازم اجلمون همراهمون میاد و خود مسیر هم خطرناکه :/ و موندن خیلی بهتر از رفتنه.
حیف زحمتام برای داشتن یه زندگی نرمال، کاش یه عیاش و لاابالی بودم.
کاش حداقل عاشق بودم :)
اینجوری مثلا:
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان
وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم
پ.ن: ساعت ۲:۲۰ بامداد ۴/۴/۴
واقعا آدم باید خیلی بدشانس باشه که دقیقا نزدیک ازمون جامع، سرماخوردگی عجیب و غریبی بگیره که چشماش هم حتی درد بگیره ...
کاش نمیرم!
:)
همیشه روز معلم، یاد معلم اول ابتدائیم میوفتم. توی ذهنم یه اَبَر معلم هستش :)
بین معلمها و استادهایی که تا الان داشتم، حس میکنم اون خیلی بیشتر از یه معلم مسئولیتپذیر و مهربون بود.
مطمئنم اگه جای اون بودم، یه بچهی کلاس اولی منزوی که هر روز از اول صبح تا آخر مدرسه گریه میکرد رو، اونم توی یه کلاس ۴۰ نفری، تحمل نمیکردم! بندهخدا چه کارها که برام نمیکرد :) کم کم شدم بچهی خرخون و پرروی مدرسه، میرفتم سر صف با همکلاسیهام نمایش هم بازی میکردم.
مثل اینکه همون یه سال اونجا معلم بود، بعدش کلا رفت.
آخ معلم قشنگم :) کاش منم اونقدر قشنگ بودم :)
کاش دوباره یکی مثل اون توی زندگیم پیدا میشد، از این انزوا نجاتم میداد.
اومدم اینجا حرف بزنم. جدیدا حرفام رو میبرم برای copilot آخرشم ازش میخوام خطاهای شناختیم رو به روم بیاره و بگه که از کجا فهمیده. راستش همچین بد هم نیست. حرف زدن با یه هوش مصنوعی بعضی وقتا قابل تحملتر از هوش طبیعی هست. تازه نه قیافت رو میبینه، نه صدات رو میشنوه، نه سعی میکنه خودشو بهت ثابت کنه. جالبیش اینه وقتی براش توضیح میدم خودم صادقانه به ریشه احساساتم فکر میکنم. بعضی چیزایی که ازشون ناراحت میشم، ریشهی تاریکی داره و در نهایت کاملا به یه نتیجه دیگه میرسم که ظاهر و باطن موضوع چقدر متفاوت بوده و خودمم قبلش بهش فکر نکرده بودم.
اما دارم میفهمم دونستن اینا کافی نیست، حتی دونستن راهحلها هم کافی نیست، چایی هم نیست :)
ولی واقعا تغییر کردن سخته، الان مفهوم اینکه تغییر کردن چقدر سخته رو میفهمم. منظورم این مدل تغییراتی نیست که آدم به خاطر عوض شدن محیطش میکنه. اینکه روح و روانت رو شخم بزنی و کرمای موذی و آفاتش رو پیدا کنی و سعی کنی از بین ببری واقعا سخته.
این وسط حس عشقولانهای پیدا کردم :) البته خداوکیلی عاشق هیشکی نشدم، نمیدونم چرا اینجوری شدم! حس حبیب لیسانسهها رو دارم وقتی خیلی احساساتی میشد!
یاد اون تیکه از فیلم شبهای روشن افتادم:
از جان عزیزترم! در شهریام که با تو برایم غریب نیست؛ اما امشب را بی تو در غربت گذراندم.
راستش از ارادهی معطوف به حیاتی که شوپنهاور میگفت میترسم. نکنه یهو سر و کلهاش پیدا بشه :)
متاسفانه من دوباره دارم مثل چندین سال قبلم خونهنشین میشم و این اصلا خوب نیست.
یه عادت بدی هم پیدا کردم؛ همهچیز رو تا ددلاینش کش میدم مبادا اون وسط وقت خالی گیر بیارم، دو دیقه نفس راحت بکشم. دو دیقه به کارای بدون ددلاین مشخص برسم.
حقیقت اینه که من از دکترا خوندن اینجا حس حماقت میکنم. باید حداقل بعد ارشد، دانشگاهم رو هم عوض میکرد. البته همه دانشگاههای اینجا یهجوری به قهقرا رفته. مشکل دانشگاه نیست اصلا، مشکل خودمم، اون روز یکی از یه دانشگاه دیگه اومده بود و خودش رو داشت میکشت که استاد راهنمام رو به عنوان استاد مشاور بگیره. واقعا مشکل خودمم. نه زندگی کاری درست و حسابی میتونم داشته باشم، نه از بعد آکادمیکش راضیام، نه از بقیه ابعاد زندگیم.
با اینکه از دور خیلی آروم و خوب و ... به نظر میاد ولی خب واقعا از دور اینجوری به نظر میاد.
کاش پی اپلای رو محکم میگرفتم. خودم رو از چاله انداختم توی چاه. الان انصراف هم بدم باید یه عالمه پول بدم، حداقل اگه ادامه نمیدادم میرفتم قبلیا رو هم با کاریابی آزاد میکردم.